افسوس…

افسوس کسی که سر نیرزد به تن اش
افتاد به سر ، خیال ِ شاعر شدن اش

اینها همه هیچ مدعی هم شده است
پیچیده تمام شهر ، بوی لجن اش
سیمین علیزاده

بگذار…

بگذار که قصه های باطل ، باشد
صد صخره ی سخت در مقابل باشد

من حرف خودم را همه جا خواهم زد
حرفی که عقیده ی من و دل باشد
سیمین علیزاده

دارم شهرُ بی تو محک می زنم…. ترانه

دارم شهر ُ بی تو محک می زنم
یه شهری که خالی شداز جای پات
می رفتی نمی دیدی اصلن یکی
راه افتاده مثل یه سایه باهات

درست از وسطهای را(ه) جازدم
نخواستم که عشق تو زوری باشه.
دلم رو گرفتم میون ِ دسام
که بایستی کارت صبوری باشه

می فهمی چه حالی رو دارم می گم؟
تا حال دیدی دل تووی دستت باشه
تا حال دیدی روو شال یک زن دوسال
تمومش فقط بوی دستت باشه ؟

برو خاطراتت واسه من بسه
دارم شهر ُ بی تو محک می زنم
تووی کوچه ها جای پاهات که نیست
به حسّم یه جوری کلک می زنم

به جز من که بانوی شعرت میشه
کی باد ُ برای تو ، پس می زنه
کی عادت به دستای گرمت داره
به عشق ِ تو موهاش ُ دس می زنه

برو ! هرجا خواستی همون جا بمون
منم ازتو دل می کنم بعداز این
نمی خوام دلم باز به یادت باشه
می خوام بی خیال ِ تو باشم ؛ همین
سیمین علیزاده

باهیچ کسی.. ـ

با هیچ کسی جز تو قراری م نبود
پیش از تو امید نوبهاری م نبود
من جز تو کسی نخواستم باور کن
با آینه ی شکسته کاری م نبود
سیمین علیزاده

بگذار…

بگذار که حق همیشه حاکم باشد
شب هیچ فلق همیشه حاکم باشد

وقتی که بناکج شده حتمن باید
یک اجر لق همیشه حاکم باشد
سیمین علیزاده

عیداست…

عیداست ، خیال دیدنت را دارم
رویای تو و رسیدنت را ، دارم

ای بوسه کجا کمین گرفتی؟ فردا
باعشق خیال چیدنت را دارم
سیمین علیزاده

بازیچه ی…

بازیچه ی تقدیر نبودم ، بودم ؟
در عشق کسی گیر نبودم ، بودم؟

تو آمدی و قرار من ریخت به هم
محکومِ دمِ تیر نبودم ، بودم؟
سیمین علیزاده

هرکوچه…

هر کوچه که عابرش تو باشی زیباست
هر بقعه که زائرش تو باشی زیباست

گفتی که مرا چشم تو شاعر کرده
آن چشم که شاعرش تو باشی زیباست
سیمین علیزاده

یک پنجره…

یک پنجره انتظار ، در کوچه ی ما
جمعه من و تو قرار، در کوچه ی ما
از دور ، تو پیدا شدی وحس کردم
گل امده با بهار در کوچه ی ما
سیمین علیزاده

یک زن…

یک زن ، زنِ لحظه های بیزاری ، من
در بند ستاره ی نگونساری ، من

درگیر واسیر و بی قرار و عاصی
خاتون هزاره های تکراری ، من
سیمین علیزاده