ای کاش…

ای کاش که آسمان به کامم باشد
خورشید ، نشسته روی بامم باشد

ساده ست به شرط آن که تا آخرعمر
عشق تو چو سکه ای به نامم باشد
سیمین علیزاده

از سردی…

از سردی عاشقانه باید ترسید
از آتش واز زبانه باید ترسید

وقتی همه درنقاب پنهان شده اند
از مردم این زمانه باید ترسید
سیمین علیزاده

تقدیر

با عشق تو تقدیر خودم را دیدم
رویای نفسگیر خودم را دیدم

آیینه به کار من نمی آید هیچ
در شعر تو تصویر خودم را دیدم
سیمین علیزاده

ای عشق

ای عشق ! بیا و در صدایم بنشین
هر لحظه ، میان واژه هایم بنشین

آمیخته ام با تو ، خدا می داند
من نیستم اصلن تو به جایم بنشین
سیمین علیزاده

فریب

از بس زده زخم دشمن خانگی ام
این زخم کشانده سمت بیگانگی ام

ای عقل فریب خوردم از تو همه عمر
بسپار مرا به دست دیوانگی ام

پاییز

پاییز رسید و باز نقاشی کرد
رویایی و دلنواز نقاشی کرد

فرشی همه رنگ زیرپایت انداخت
لبخند زدی و ناز نقاشی کرد
سیمین علیزاده

زخم

چون کوه ، غمت کاش به دوشم باشد
چون رود خدا کند خروشم ، باشد

ای عشق ! بیا و خنجرت را رو کن
هر زخم که می زنی تو ، نوشم باشد
سیمین علیزاده

در حلقه ی…

در حلقه ی شعر من نگین یعنی : تو
تعبیر ستاره ، بر زمین یعنی : تو

صد بار تو را نوشته ام ، در شعرم
ای کوه غرور ! نقطه چین یعنی : تو
سیمین علیزاده